یکشنبه هفتم تیر 1388
خبر فوری
اگر یادتون باشه چند ماه پیش یک وبلاگ معرفی کردم به نام گامبرون که عکسهای عکاس نوجوان محمد نفیسی بود. حالا هم وبلاگی رو براتون معرفی می کنم به نام نقاشیهای محمدرضا که نقاشیهای نوجوان دیگری است به نام محمدرضا مرادی.
با آرزوی موفقیت برای تمام هنرمندان و نوجوانان عزیز

جمعه پنجم تیر 1388
تذکار
من بالاتر از این نیستم که اشتباه نکنم، مگر آنکه خدا کفایتم کند
نهج البلاغه - خطبه ۲۱۶
هرگاه از اقتدارخویش احساس ابهت واوج خیال کردی، نگاهی به عظمت ملک خداوند بر بالای سرت بیفکن و قدرت او را برخویش، که فاقد آنی، در نظر بگیر. با چنین به خود نگریستنی سرکشی تو تسکین می یابد، تند و تیزی تو فرو میکاهد و عقل و خِردی که از توگریخته باز میگردد.
نامه به مالک اشتر (بند۱۴)
جمعه بیست و نهم خرداد 1388
شرمگنانه
متن زیر رو من نوشته در کامنت یکی از دوستان با اجازه میذارمش!
آقای جمهوری اسلامی
من هم سیاسی نبودم قبل از فاجعه ی خرداد ۸۸
مجبور بودم ایرانم را با همه ی نامهربانی هایش دوست بدارم
اما گاهی نامهربانی ها فشار می آورند به چندجای آدم: شعور آدم، قلب آدم
شعور آدم که دستمالی بشود هرچقدر هم بخواهی خودت را بزنی به کوچه ی علی چپ نمی شود.
از بچگی توی گوشمان فرو کرده بودید که شما آینده سازان ایرانید. خرابش کردید که ما بسازیمش؟!
لج کردید
لج تر کردند
و دستی دستی خراب آباد شد ایرانی که سپرده بودید بسازیمش برایتان
آقای جمهوری اسلامی، شما شدیدا مرا زده کردید از همه ی چیزهای خوبی که روزی قولش را داده بودند و داده بودید. ما به حق طبیعی یک انسان آرامش میخواستیم، امنیت، آزادی و کمی احترام. شادی ای که قورت دادیم و همه اش گیر کرده لای گلویمان پیشکش. کودکی مان در جنگ تحمیلی، نوجوانی مان در جنگ داخلی، و جوانیمان در جنگ اعصابی که ساختند و ساختید گم شد.
بس است دیگر
خرابتر از این نمی شود
آقای جمهوری اسلامی
روراست باشید. اگر رای دادن چیزی را تغییر می داد، تا به حال غیرقانونی اش کرده بودید. قرار نبود خون از دماغ کسی بیاید. این را چطور باور کنم؟؟؟ ضحاک هم فقط روزی دو تا میکشت. بشمرم تعداد آدمهایی را که نامهربانی هایتان فشار آورد به شعورشان؟ و قلبشان؟ خونهایی که به ناحق ریخته شد.
میشمرم به نام آزادی و انسانیت
بشمار 1
بشمار 2
بشمار 3
بشمار 4
.
.
.
.
.
.
.
.
دوشنبه هجدهم خرداد 1388
اندر حکایات
لطایف
به هنگام بازدید احسان از یک بیمارستان
روانى، از روانپزشک پرسید: شما چطور میفهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در
بیمارستان نیاز دارد یا نه؟ روانپزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب میکنیم و یک
قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار میگذاریم و از او میخواهیم که وان
را خالى کند. گفت: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتر است.
روانپزشک گفت: نه! آدم عادى در پوش زیر آب وان را بر میدارد!!



